تبليغاتX
حرفهای نگفتنی(کافه تهوع!)

حرفهای نگفتنی(کافه تهوع!)

سرمایه هر دلی حرفهایی ست که برای نگفتن دارد.(حرفهایی هست برای بالا آوردن!)

   
پشت این خطوط
هیچ منطقی
جا ندارد.
اینجا
 در این اتاق ِ بی اتفاق،
موجودی
که نمیدانم
 چرا «دکتر» خطابش میکنم،
دائم از من میپرسد
این چه رنگ است؟
آن چه رنگ است؟
من میدانم
 که همه سیاهند.
او
 نمیداند.
جواب میدهم.
نگاهی سرد ومغلوب،
در چشمان ِ ولگردم
 می ایستد .
پشت این خطوط
هیچ فلسفه ای
 نخوابیده.
دیروز
هم اطاقی ام را
 به تخت می بستند.
او می خندید.
هیچ کس
 به او
 نمی خندید.
لباسهای ما
 همه
 بیرنگ است.
همه
 سیاه
هیچ کس
 نمی داند.
به درخت ها می گویند
 «تیر برق».
به تیر برق می گویند
«درخت».
امروز
 زنی به ملاقاتم آمد
که به من می گفت
 «دخترم».
نفهمیدم چرا چشمانش خیس بود.
وقتی حواسم به عرقهای شیشه بود،
التماسی
 در اطاقک ذهنم پیچید

«به خاطر خدا دخترم!

چرا مثل دیگران نمیشوی؟» 

*********************

وقتي سياه را براي سايت شعر نو مي نوشتم برخي دوستان نقدهاي بعضا جالبي كردند كه به نظرم اومد بازگويي انها خالي از لطف نيست كه در ادامه مي خونيد:


نام: نازلی  

با سلام خدمت سرکار خانم بختيارى
بخش اول
شعر زيباى تان را خواندم. چند خطى مى نويسم.
خواننده شعر شما در جمله اول از سه خط اول شايد چيزى نفهمد. اما پس از آن از خط چهارم به انسانى رو به رو مى شود که طغيان کرده و همه چيز را از منظرى که خودش مى خواهد مى بيند. پس اولين ايرادهایش را مى گيرد: ( اتاق بی اتفاق، موجودی به نام دکتر ). و همینطور ادامه می دهد. مخاطب احساس می کند که با یک انسان عاصی طرف است. شاعر در شعرش به یک نوع خود آگاهی رسیده است. همه آن چیزی را که دیگران رنگی می بینند، او سیاه می بیند و در پایان هم می گوید او نمی داند. آن حس خود برتر بینی است که شاعر به تصویر کشیده است. جالب اینجاست که شاعر می گوید: ( جواب می دهم ). و نشان می دهد که چیزهایی را که دکتر دوست دارد جواب می دهد. در واقع یک تقابل و جنگ میان آنچه که شاعر در ضمیر خودآگاه اش پرورده و بارور ساخته با آنچه که دیگران فکر می کنند و انتظار دارند ایجاد می کند.
چشمانِ ولگرد در اینجا بسیار زیباست. آنچه که شاعر نمی خواهد ببیند و به اجبار چشم را مدام به سویی دیگر می چرخاند و در واقع چشمان اش ولگردی می کند.
شاعر می گوید: ( پشت این خطوط/ هیچ فلسفه ای/ نخوابیده ) پشت این ها که شاعر نوشته. چرا که به آنچه می اندیشد باور دارد. پس به واقع فلسفه و دلیلی نمی طلب. ( آفتاب آمد دلیل آفتاب )
دوباره نگاه متفاوت شاعر خود را بروز می دهد: هم اتاقی اش را به تخت می بندند، او می خندد و هیچکس به او نمی خندد. انگار که شاعر باز هم ناراحت است که چرا دیگران هم مانند دیوانه ای که به تخت بستند شاد نیستند.
شاعر می گوید لباس های ما همه بی رنگ است. سیاه است. من این را نمی پسندم. چرا که سیاه خودش رنگ است. رنگی که مادر تمام رنگ ها است. اگر مسئله نور نباشد سیاهی معنی جاودانه پیدا می کند. شاعر کمی دیگر بر اطراف اش خورده می گیرد. به تیر برق و به درخت و چیزهای دیگر گیر می دهد و در نهایت می گوید کسی به ملاقات او آمده و تصویر بیمارستان یا بهتر بگویم تیمارستانی را بر مخاطب آشکار می کند.

نام: نازلی

بخش دوم
یکی از زیباترین تعابیری که شنیده و دیده ام در اینجا آورده اید: ( نفهمیدم چرا چشم هایش خیس بود/ وقتی حواسم به عرق های شیشه بود ) در واقع شاعر تصویر خود را بر شیشه عرق کرده پنجره می بیند و آن قطره های آب را بر شیشه، اشک چشم یا عرق صورت خود می پندارد. بسیار بدیع و زیبا است.
تعبیر اتاقک ذهن هم به نوبه خود جالب است.
و در نهایت خواهش و التماسی از طرف مادری می آید که از او می خواهد که مثل دیگران بشود. و در اینجا شاعر بهتر و روشن تر مشخص می کند که در یک آسایشگاه روانی به سر می برد و می توان گفت همه آن آسایشگاه در ذهن شاعر ساخته شده جایی که او همه چیز را از دیدگاه خود می بیند و زندگی می کند و به دلیل اینکه با عرف جامعه سازگار نیست در آنجا به سر می برد.
جالب است که یک نظریه روان شنلسی می گوید کسانی که به خاطر مشکلات روانی در آسایشگاه ها بستری می شوند، صرفا به این دلیل که رفتار و کردارشان با جامعه سنخیتی ندارد در آنجا هستند و جالب تر آن است که این افراد همه مردم جامعه را بیماران روانی می دانند.
شعر زیبایی سروده اید. البته اگر علائم نگارشی را بیشتر رعایت کنید بهتر می شود. ( نمی دانم ، می پرسد ، می دهم و ... ) را به این شکل بنویسید درست تر است.
بهروز باشید.

نام: سعيدمطوری(شمع شبستان)

نمایش مشخصات سعيدمطوری(شمع شبستان) سلام خانم بختيارى

سياه انديشيدن تا مرز جنون خود درد دانستن است واى کاش نميدانستيم چيزهايى را که به مرز جنون مي کشاند...

شعر شما حکايت تلخى از دانستن بود در بستر از جنونوالتماس عقل با مهرش که چون مادرى ظاهر ميشود به اينکه چرا مثل ديگران نمى شوى وچقدر سخت است مثل خود نبودن...
موفق وشاد باشيد.
@};- @};- @};- @};-

نام: شوان کاوه   

نمایش مشخصات شوان کاوه سلام سرکارخانم بختیاری
شعر زیبایی سروده اید ، گفتنی ها را نازلی عزیز گفتند ، من هم چند سطری برای تان می نویسم :
شعر ترکیبی از تصویر+خودآگاهی آدمی ست . سروده در فضای یک آسایشگاه روانی ست و بیماری که حضورخودرا در آنجا بعنوان یک بیمار نمی پذیرد ، بلکه دور وبر را به چالشی جدی می گیرد ، نام شعر " سیاه " است ، در واقع شاعره ی ما ، خواسته اند به نوعی فضایی تیره را به خواننده القا کنند ، جایی که می گوید :
این چه رنگ است ؟/آن چه رنگ است ؟/و می دانم که همه سیاه اند : در رواشناسی رنگ ها ، سیاه نماد دو چیز است : یکی پنهان کاری و دیگری نهایت پدیده ای ، اینجا شاعره ی ما ایهام بکار برده است :
سه سطری را که در بالا آوردم ، حال آنها را کنار این سطرها می گذاریم :
این چه رنگ است؟/آن چه رنگ است ؟/و می دانم که همه سیاه اند / او نمی داند
لباس های ما / همه بیرنگ است / همه سیاه است / هیچ کس نمی داند / سیاه است : خوب بار اول ، پرسشگر که یک روانکاو است نمی داند که آن چیزهایی که پرسیده سیاه هستند ، بار دوم ، هیچ کس نمی داند که لباس ها سیاه هستند :
شاعره ی عزیز به زیرکی گریزی به هر دو معنای سیاه می زنند ، در قامت یک جواب دهنده ، درواقع آنچه را که پنهان است وحتی خود روانکاو نمی داند را بیمار فرضی اطلاع دارد ، در دومی همه بیرنگ هستند : شفاف و ساده و یک دل ، نسبت به چی ؟ به اینکه به بالاترین درجات آگاهی و خودشناسی رسیده اند . همان که در اول شعر آوردم.
شعر زیبایی بود ، دخالت من را ببخشید ، به امید شعرهای زیبای دیگرتان .

نام: ali bai  

سلام
شعر رو دو سه بار یا بیشتر خوندم،دو سه خط اول همونطور که یکی از دوستان گفته بود مبهم بود ولی در ادامه به معنا رسید.
قشنگترین عبارت شعر به نظر من این بود:
دیروز
هم اتاقی ام را
به تخت می بستند
او میخندید
هیچ کس
به او
نمی خندید.
این عبارت خیلی درد داشت.یا هم اتاقی درک نمیکرد که شرایط نه تنها خنده دار نیست بلکه حزن برانگیزه یا پرستار ها چیزی واسه خنده توی دنیا (تیمارستان)نمیدیدند و میخواستند خنده رو از لبهاش بگیرن.
عبارت ها اکثرا کوتاه اما پرمعنا بودند .
برداشت بعدی من هم در مورد تیربرق و درخته که معلوم نیست جمله ی اولیش از دیوانه هاست یا جمله ی دومی وهمین حالت برای پرستارهاست، که احتمالا میخوان اسم واقعیه تیربرق یا درخت رو به بیمارها یاد بدن.فکر میکنم دیوانه های(عاقلان)این تیمارستان هنوز با استاندارهای زندگی اصیل و خالصِ لازم برای هر انسان آشنان و اون چیزی رو که باید درخت ببینن(چون در این نوع زندگی باید پشت پنجره درخت باشه(نماد طبیعت و سادگی)نه تیر برق( در اینجا نماد زندگی شهری و دوری از اصل طبیعت و در واقع انسان) ) درخت میبینن و پرستارهای واقعا مریض اون چیزی رو که ( نوع زندگیشون میطلبه) باید تیر برق ببینن ، تیر برق میبینن.
نمیدونم این برداشت من بود.
شعرت خیلی قشنگ بود،موفق باشی.
فعلا.

   

خطاب به بتی در لباس پیغمبر


اين تبر

كه در دستان توست

يك روز

در تو رخنه خواهد كرد

روزي كه ديگر

كاري از دستت برنمي آيد

آهاي آقاي هرچه از قافله غافل!

فقط چند پله بالاتر نشسته اي

اينجا هنوز هم زمين است!                                                             

   

بال های روسری من

 مهاجرند و

این منظره

علت کتانی ِ تمام معلول های رفتنی ست

و الا مرا چه به این خودسری ها!

این روسری را

قبل از صدای گریه ام

مادربزرگ برایم کنار گذاشته بود

بال ها که هیچ

روز هم گریخته از هر تار هر پود

 دریغ از یک شب تاب

من که موهام هم شب نیست

نسبتی با گندمزار دارد انگار

مادرم می گوید.

شاید کورسوی یک شب تاب است لای موهایم قایم شده

مباداا گره ی روسری گلویم را بدرد!

   

ویرانه ی اتوپیایی


در دل کفر آمده ام تا که به ایمان برسم!

آرمانی یعنی چی؟ آرمان چیست؟ شهر، اجتماع، فرد، مذهب، اندیشه، فرقه، سیاست، ... کامل هم وجود داره؟ قصد بازی کردن با یک مشت ایسم بی خاصیت را ندارم اگر فایده ای داشتند ماندگار می شدند ولی... تاریخ تکرارپذیره و من نمی خوام قصه هزار و یک شب را برای بار هزار و چندم تکرار کنم؛ پرولتاریا، مارکسیسم، سوسیالیسم، کمونیسم، فاشیسم(اسلامی!!!)، امپریالیسم، آنارشیسم، ایندیویدوآلیسم، ایسم، ایسم، ایسم............(انگار این مرض ایسمی همه گیره!)

از نظر بعضی ها!!! فقط دیکتاتوری مطلق و ایده آله، از نظر عده ای دموکراسی و سوسیالیسم، و برخی ها کمونیسم را ایده آل ترین می دونند. ولی یک سوال پیش میاد اینجا،چرا این سه هرگز با هم جمع نمی شند: فرد، جامعه، خدا؟! از نظر مذهبی ها فقط خدا و انسان هیچ؛ کمونیسم ها: انسان همه چیز و خدا هیچ؛ دیکتاتورها هم که هیچ ِ هیچ! فقط من که باز هم هیچ!

براستی ایده آل یعنی چی؟

آنچه در این رابطه می خوام بنویسم صرفا ً ایدئولوژی شخصی منه و دیگر هیچ! می دونم شاید اندیشه های مخالف زیاد داشته باشه ولی در واقع واقع بینانه ست و از انجا که دلم می خواد نظر جمعی را در موردش بدونم برای اولین بار بخشَکی از اندیشه هام را مکتوب کردم و از شما می خوام که حتمن نظرتون را در این باره بنویسید.(با سپاس) :

اختیار همدم انسان بود. از عدم بود تا ابد هست. از وقتی که انسان، انسان شد و همه می دانیم که انسان شدن بسیار پیش تر از نطفه شدن در رحم مادر بالغ شده؛ پس من خود انتخاب کردم، خودم را، زمان و مکان ولادتم را، مادرم را، پدرم را و آنها مرا!

شکی ندارم اگر یک بار دیگه متولد بشم باز هم همون ساعت، همون روز، همون ماه، همون سال، همون بیمارستان، همون شهر و صد البته همین کشور عاشق کش را برای تولدم انتخاب می کردم! باز هم همون مادر، همون پدر و آنها مرا گرچه آنها هم مثل من و تمام ما کامل نیستند و آیا براستی ایده آل به معنای کامل بودن از ابتدا تا انتهاست؟؟!!

باز هم به همون مدرسه می رفتم باز هم با دوستان سابقم دوست می شدم باز هم در دبیرستان رشته ریاضی را انتخاب می کردم و بعدها می فهمیدم که عجب اشتباهی! بازهم در فرم انتخاب رشته اولویت اولمو زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه اصفهان می زدم و باز هم بعدها پشیمون می شدم که چرا این انتخاب فلسفه ی دانشگاه تهران نبود؟! بازهم اشتباهاتم را تکرار می کنم و باز هم آدم نمی شم!!!

کاشکی دلمون می خواست فکر کنیم ولی همه مون نگم اکثرمون ازش فرار می کنیم چون همیشه و در اصل این عقله که آدم را به جنون می رسونه!! و شاید برای همینه که من الان.........................................بگذریم!

وقتی که خوب یا شاید زیاد فکر می کنم می بینم از تمام انچه که هستم راضی ام، من خوب نیستم کامل نیستم به وجودم قانع نیستم ولی ازش راضی ام چون خودم خواستم و می دانم، یادم نیست کِی و کجا ولی این رضایت قلبی ِ آکنده با درد و قهقهه!!! به من می گه این من بود که خواست!

و این شهر آرمانی منه! من اشتباهاتمو انکار نمی کنم چون همون اشتباهات همون سختی ها همون دردها مه سای امروز را ساخته که من گاهی شدیدن شیفته ش می شم(و البته گاهی متنفر!)

می دونید چرا امثال من از بهشت فراری اند؟

با استناد به کتب آسمانی و از آن جمله قرآن: تصور کنید زیر سایه ی یک درخت کنار یک نهر هماره جاری نشستید ، همه چیز حاضر و آماده و دسترس،هیچ سختی و تلاش و درد و مشقتی نیست، واقعن خسته کننده نیست؟ همیشه وقتی برای رسیدن به مطلوب تلاش می کنیم وصال لبریز از لذت می شه وای به حال کسانی که بهشت براشون آخرین ایده آله!!

آره زندگی هر کدوم ما به نوبه ی خودش یک ایده اله. آرمان شهر یعنی زندگی واقعی ِمن ِحقیقی ِمن! با تمام مشکلاتش، با تمام سختی هاش و با تمام بدی ها و بدبختی هاش که بهمون یاد میده چطور در گریه بخندیم و در اوج مشکلات از ته دل احساس خوشبختی کنیم!

درد! نمک روی زخمه ولی شیرین! آخه روح آدمو رها می کنه! یا به قول عامیانه ترش صیقل میده!

همیشه حوا را به خاطر خوردن اون سیب ، گندم یا هرچیز دیگه ای که فقط می دونم خیلی شیرین بوده ستایش میکنم چون دنیا و زندگی را از فاجعه و درد بی درمان یکنواختی و روزمرگی نجات داد!

همه اینها را گفتم که به اینجا برسم: درد یعنی لذت! یعنی ایده آل!


پ.ن. افسار گسيختگي انديشه حاصل افسار گسيختگي صاحب انديشه است

   

بخدا اینبار هم شعر نمی گویم و می دانید


در شهر من

بین میدان انقلاب و آزادی

یک خیابان فاصله است.

از مسیر آزادی به انقلاب

تاکسی ها صف کشیده اند

و سر مسافر دعوا می کنند.

ولی از مسیر انقلاب به آزادی

تمام تاکسی ها خالی برمی گردند

حتی دربستی هم سوارت نمی کنند!

چهارباغ را پیاده می آیم

از بس همه جایش را کنده اند یاد قدیم ها نمی افتم!

باید از سی و سه پل بگذرم

به سی امین که می رسم می ایستم

تماشا می کنم با همان لذت سابق

زاینده رود نازا می شود!

چهل ستون بدنم می لرزد

نقش جهان دور سرم می چرخد

دیگر توان رفتن ندارم

این اصفهان نه آن اصفهان است!

چند سالی ست دور میدان آزادی حصار کشیده اند!

   

سرزنشم نکنید بخدا اینبار شعر نمی گویم


سلام جناب خدا

حال شما خوب است؟

امان از این قطعی مسیج ها !

انگار شما هم دیگر پیام های ما را دریافت نمی کنید !

می دانم؛

شاید این پیام هم هرگز به شما نرسد

برای همین است اگر انتظار نمی کشم.

 

سلام جناب خدا

همه جا امن و امان

حال ما هم خوب است

اما؛

تو باور نکن !

ببینم

نکند شما را هم به اغتشاش متهم کرده اند،

که این طور ساکت نشسته اید؟؟!!

 

سلام جناب خدا

این روزها زیاد به شما فکر می کنم

اینکه الان کجایید؟!

چه می کنید؟!

فکر کنم آنقدر سرتان شلوغ است که دیگر وقتی برای ما ندارید!

 

سلام جناب خدا

خیلی وقتتان را نمی گیرم

می شود نوبت ما را جلو بیندازید؟؟!!

   

به یاد ندا و نداها


دیگر این خاک بی حاصل نیست

آغوشت

          حنجره

                        می زاید.

دندان بر استخوان بگذار

تازه

     اول

          بارداری ست!!! ....

   
 در یاخته یاخته هایم حل می شوی

                                          -محلول فرا سیر شده-

توحید بالا می آورم

آرام

آرام

 می گیرم

ت

ه

ن

ش

ی

ن

نمی شوي...

   
ابرها را باردار كردند

باراني نباريد

اين روزها آسمان هم سقط جنين مي كند

   
می گویند پنجره ها باز است

و وقتی می خواهند نفس تازه کنند،

شیشه ها دردشان می گیرد!

آن سوی پنجره نور می بینند

و چراغ های درون،

خاموش!

پشت پنجره صدای آواز می شنوند

و شیخی موعظه می کند!

دنیای مقابل پنجره رنگی ست

و شیشه ها تنها رنگ ِ منظره هستند!

غول ِ بخارهای سرد،

نمی گذارد ناامید باشند،

ساده دلانی

که با حسرت

دماغ هایشان را به شیشه چسبانده اند.........................

   

تنهاتر از سهراب


باید بروم.

باید بروم.

اینجا

همه چیز

همان است که بود.

باید بروم

به کویر ِدلم

یا به دل ِکویرم.

آنجا

در آن قداست

که بدان آدمی را

نیست راه.

باید بروم.

باید امشب بروم

و چمدانی را

که به اندازه ی پیرهن تنهاییَم هم جا ندارد

بگذارم و بگذرم

تنها بروم

دورها آوایی ست که از دور خوش است!

   
 تو را در فراسوی مرزهای زمان گم کرده ام

انگار که هرگز با من نبوده ای،

با من راه نرفته ای،

و با من سخن نگفته ای.

کاش فقط یک بار تو را می دیدم.

   
وقتی آسمان نداری،

مادر هم تو را می راند؛

بر مزارم بنویس:

                   «تنها بود»
   
زیاده خواهم؛

             غیر تو-هیچ-نمی خواهم.

   
درباره م یا گاهی حالم از خودم به هم می خورد
و این منم زنی تنها در آستانه ی فصل چیدن آلوچه ی باغ بالا...

مه سا بختیاری
دان ش جو ادبي جات انگليسي
و به گفته ي خاطرات ساکن اصفهان

گاهی شعر
گاهی هر
گا هی چ
***
به سراغ من اگر می آیی
نرم و آهسته بیا
تند بیا
خسته بیا
بال و پر بسته بیا
سر در زمین پا در هوا
تنهایی من پوست کلفت تر از این حرف هاست...
***
تمام آنچه میخوانید زاییده ذهن من است وهدف از ارایه آن در قالب وبلاگ بهره بردن از نظرات ونقدهای ارزنده شما صاحبنظران گرامیست.به امید پیشرفت روز افزون در عرصه شعر ایران شعرهمیشه و انقلاب افکار.
رفيقان من! با من مدارا كنيد
اشک های سیاه موتور جستجو1 موتور جستجو2 سایت بلاگفا سایت شعر نو دانشگاه اصفهان خبرگزاریCNN خبرگزاریBBC کانون آفرینش شعر اصفهان کانون آفرینش داستان اصفهان سید محمد خاتمی شهید دکتر علی شریعتی محمد صالح علاء احمد شاملو1 احمد شاملو2 مهدی اخوان ثالث(م.امید) سهراب سپهری1 سهراب سپهری2 فروغ فرخزاد1 فروغ فرخزاد2 حسین پناهی1 حسین پناهی2 زیباترین سخن از کیست؟ عروج در هبوط و خدایی که در این نزدیکی ست... زندگی یعنی بخند هرچند که غمگینی پسر آفتابی ...به سردی لبخند غروب سیاهه ها وسپیدها سپیدهای سیاه هی فلانی زندگی شاید همین باشد دانستنی ها قالب وبلاگ1 عکس1 عکس2 خبر1 خبر2 لینک ساز.کام سیامک احمدی وبلاگ سارا شبنامه قالب وبلاگ2 شمع و شکر ...و خدایی که در این نزدیکی ست قالبهای نایت اسکین افشین یداللهی انجمن شاعران ایران زمین قیصر امین پور عبدالجبار کاکایی شمس لنگرودی سهیل محمودی یغما گلروئی انجمن قلم ایران زمین صادق هدایت نادر ابراهیمی پاولو کوئلیو(کوئیلو) ابراهیم حاتمی کیا مجید مجیدی خانه هنرمندان ایران زمین عرفان نظرآهاری رادیو جوان کتاب ایران زمین کابوس اردشیر بختیاری مجتبی خیالکده فریاد فرید پسا غزل پگاه احمدی سکوت خاکستری روجا چمنکار-کلیجا رقص روی سیم های خاردار شیطان ترین فرشته آرواره ها واران-جلیل صفربیگی آمارانت انجمن مجازی شرح حال-حسین محمدی سکسکه های یک مست...غزل حرکت فراخوان های ادبی علیرضا بدیع گراناز موسوی پیاده رو سرگیجه غزل پست مدرن-سید مهدی موسوی تو تولد یک طوفان-م.سروش دهکده زبان-بهنام کیماسی شروه نوشته ها-حمیدرضا اکبری(شروه) آگاهی خورشیدواره ای بر ذهن انسان-بندهشن ترانه بازی-تیرداد راد رسول یونان صدایم را غلاف کردم به نشانه تسلیم-بهزاد بهادری هواخوری-مهرداد فلاح قار قار-مهرداد فلاح سپیدهای سیاه غزلهای تباه-سید مسعود حسینی تازه های ادبی طلوع عشق-آزاده دواچی شعر و ادب-جلیل قیصری وقتی چشمانت را می بندی نگاهم تنها می ماند-لیلا رضایی(لی لی) از کجای سیاه بنویسم؟-آزاده بشارتی ابولفضل پاشا ترانه مکرم دوربین قدیمی-عباس صفاری ناکجاآباد یک ذهن شلوغ-حمید همیشه حق با دیوانه هاست-اصغر عظیمی مهر ناخانا-لیلا ملک محمدی به خون بخون-امیر خالقی رونوشت های حامد رحمتی عطر نفسهات-عبدالمجید زارع نژاد فانوس های خاموش-حسین علیزاده angels 4 ever هیس!... -جواد اکبری املت دسته دار-ناصر فیض کودکش گوری با مساحت انجیر-علی فتحی مقدم سورنا-لیلا حکمت نیا بازار شام لِی لِی-حسام بهرامی ساعت شراب شب بو-کسری صدیق شجاع بی باران باران-حامد عباسیان مرداب نامه-فرامرز فریدونی dizzy lover-رکسانا کاف سه نقطه شعر-بهروز صادقی نگاه تازه-ستار سلطانیان رباعی-حسام رمضان زاده چشم تو وا شد وتب ناب آفریده شد باران سپید-لیلا مشفق از در مخفی-بهزاد خواجات نوپا-میرحمزه طاهری هریکنده ای امین بیگاهان-پرهیب eldritch سیب آبی-کوروش همه خانی در تناسخ کلمات-سید عبدالمجید ضیایی رباعی امروز-مهدی رستمی از تو سخن از به آزادی...-امین مرادی مرداب نامه-فرامرز فریدونی(مرداب) koala59-محمدرضا طاهرنسب سياه سفيد خاكستري ديش سپيد-محمد مستقيمي(راهي) آهن آباد !!! انجمن هاي فارس وب
حرفهاي نگفته ي پیشین
سایت پشتیبان
مرجع وبمسترهای فارسی زبان
امکانات
کاربران آنلاین: نفر
بازديدها : بار

جهت کپی URL فید RSS این وبلاگ کلیک کنید
RSS چیست ؟

Powered by BLOGFA.COM